تبليغاتX
تفریح
فعلن تعطیل!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 21:37 توسط آرش.م |

یادم میاد وقتی بچه بودم خیلی برای خودم داستان می گفتم...گاهی داستان هام رو دنباله دار می ساختم مثلن یک  یا چند تا شخصیت رو به وجود می اوردم و براشون ماجراهای مختلفی رو رقم می زدم...کلی از زنده گیم با این داستان سرایی ها می گذشت ولی همیشه با پایانش مشکل داشتم یعنی می تونستم داستان رو تا اون جایی که می خام بکشم ولی وقتی تصمیم می گرفتم تمومش کنم نمی شد شاید این یکی از دلایلی بود که به داستان های ادامه دار رو اوردم درست یادم نیست.

وقتی دیگه تصمیم می گرفتم که باید داستان رو تموم کنم آخرش رو سره هم بندی و شاید یه جورایی داستان رو خز می کردم.

تقریبن اکثر داستان هایی که می گفتم رو فراموش کردم تنها یه تیکه هایی از بعضی هاشون رو الان یادم هست ولی مشکلم با پایان رو خوب یادم میاد.

بگذریم، راستی اول متن گفتم وقتی بچه بودم برای خودم داستان می گفتم...خب باید بگم هنوز هم ترکش نکردم و بازم برای خودم داستان می گم ولی دیگه با پایانش مشکلی ندارم چون اصولن داستان هام رو تموم نمی کنم!

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 15:15 توسط آرش.م |

درسته که این وبلاگ رو زدم که هرچی دوست داشتم توش بنویسم ولی در حال حاضر...می تونم بگم اگه این وبلاگ ماله من نبود و توی یه وبگردی بهش می رسیدم دوستش نداشتم...نمی دونم مشکل کار از کجاست...حرف هایی که توی وبلاگم می نویسم فکرهایی هستن که قبولشون دارم و باهاشون زنده گی می کنم ولی نمی دونم چرا وقتی این جا می نویسم یه جورایی شبیه شعار دادن می شه و نمی دونم چرا بیشتر معنی شون رو از دست میدن...

 

پ.ن: سعی می کنم بهتر بنویسم

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 23:57 توسط آرش.م |

نمی دونم چرا خیلی ها وقتی می خان مثلن تفکر آزادتری درست کنن چه برای خودشون چه برای دیگران، صرفن می رن و یه چیزهایی توی تفکر رو عوض می کنن و بر میگردن! مثلن می رن می گم نه آقا، سیاه پوست ها هم آدمن و باید حقوق برابر داشته باشن به خاطرش بحث می کنن ...می جنگن...بعد یهو تا به سرخ پوستا می رسن می گن نه اینا دیگه آدم نیستن بعد یه عده ای با کلی بدبختی بهشون ثابت می کنن سرخپوست ها هم فرقی با ما ندارن...بعد از کلی بدبختی وقتی خیلی ها قبول کردن می گن باشه درسته، کارت درست، برابری برابری آزادی و فلان...بعد یهو می گن همه ی این ها درست ولی کسایی که لباس صورتی با خال های بنفش می پوشن و عینک دولس اند گابانا می زنن و از دماغشون حلقه آویزون می کنن آدم نیستن و دوباره همون آش و همون کاسه وقتی هم یکی بگه رفیق مگه نمی گی آزادی با صدای بلند می گن بله و کلی شعار برات می دن و کلی حرف احتمالن قشنگ میزنن و شاید باعث هم بشن اشک تو چشم های خیلی ها حلقه بزنه و بعد می گن ولی آزادی اینی نیست که شما می گی. آزادی چهارچوب داره. اصلن ما بخاطر آزادی و برابری می گیم اونا آدم نیستن!

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 23:55 توسط آرش.م |

یه صفحه ی سفید،...می خام باهاش چکار کنم بی خودی سیاهش کنم که چی بشه؟

هممممم....چطوره آبیش کنم!؟

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 23:48 توسط آرش.م |

وقتی از چارچوب اعتقاد خاصی به قضیه نگاه کنید به احتمال زیاد برداشتی که ازش دارید صحیح نیست یا لااقل کامل نیست...مثلن اگر در حال نگاه کردن به طرز فکری باشیم که از چارچوب اعتقادی که داریم خارج باشه یا کاملن درش جای نگیره، نمی تونیم اون قضیه رو درست ببینیم یا اون طوری که دلمون می خاد می بینیمش یا اصلن نمی بینیمش.

همین باعث می شه که مثلن کسی بعد از خوندن ده ها کتاب در مورد موضوعی خاص باز هم برداشت غلطی در مورد اون موضوع داشته باشه یا کسی سال ها در کشوری زنده گی کنه و باز هم در مورد اون جا طرز فکر اشتباهی داشته باشه یا سال ها با آدمی رفت و آمد کنه ولی باز هم اون رو طوری که واقعن هست نشناسه. چرا سعی نمی کنیم چهارچوب اعتقاد رو از ذهنمون پاک کنیم به جای این که با تعصب ازش دفاع کنیم؟

اگر به جای این که از یه پنجره به دنیا نگاه کنیم دیوار رو خراب کنیم و بدون محدودیت دنیا رو ببینیم چیز هایی رو می تونیم ببنیم که شاید با وجود این که خیلی به ما نزدیک بودن هرگز ندیده بودیمشون.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 21:51 توسط آرش.م |

چند مدته چیزی ننوشتم...شاید چیزی برای گفتن ندارم...ولی نه، من همیشه ی خدا یه چیزی برای گفتن دارم،پس چرا چیزی نمی نویسم. مثلن این جا رو زدم که توش چیز بنویسم. که هم خودم چیز بشم هم چند نفر دیگه چیزای من رو چیز کنن. ولی این طور که پیش می ره یه وقت دیدی وبلاگم چیز شد. ولی بازم می گم همیشه یه چیزی واسه ی گفتن هست حتا اگه چیزه چیزی نباشه. به هر حال از این به بعد سعی می کنم زودتر توی وبلاگم چیز بنویسم تا چیز نشه.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 12:59 توسط آرش.م |

روزمره گی، این روزها خیلیا رو می بینم که ازش می نالن...ولی نمی فهمم اگه از طرز زندگی ای که دارن راضی نیستن چرا تغییرش نمی دن. شاید دارم رو هوا حرف می زنم، شاید اونا زیر بار هزار و یک مسئولیت باشن برعکس من...شاید تغییر کردن آسون نباشه بر عکس چیزی که من فکر می کنم ولی از همه ی این حرف ها گذشته خوشحالم که مدت زیادیه که دیگه دچار احساس روزمره گی نیستم شاید توی زنده گی، کار مهمی انجام نداده باشم (حالا مهم هر معنی ای که می خاد بده،بده) ولی به هر حال احساس روزمره گی رو ندارم. احساس می کنم زندگیم رو خیلی راحت می تونم تغییر بدم با انجام دادن کارهایی که ممکنه به نظر خیلی ها عادی یا پیش و پا افتاده بیاد یا کارایی که به نظر خیلی ها احمقانه باشه. روزهام شبیه هم نیستن حتا اگه اون روز کار خاصی انجام ندم۰

قصدم شعار دادن نیست در حقیقت نمی دونم اصلن چرا دارم اینا رو می نویسم ولی می خام بگم همون طور که قبلن گفتم خیلی از ما از درون محدودیم، از درون زندانی هستیم و اکثر اوقات برای مخفی کردنش محدودیت های خارجی رو بهانه می کنیم۰

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 14:38 توسط آرش.م |

!با نگاه خیره به دیوار زل می زنم و با خودم بحث می کنم

.معمولن در بحث چیز های جدیدی یاد می گیرم و به نتایج جالبی می رسم

...گاهی با چندین تا خودم بحث می کنم...بحث های طولانی...گاهی هم کوتاه

.گاهی این بحث ها بی نتیجه ان ولی اغلب اوقات من پیروز میدان هستم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:54 توسط آرش.م |

دیدم بعضی ها می گن اگه فلان اتفاق می افتاد من این وضع رو نداشتم یا اگه بهمان اتفاق نمی افتاد من این شکلی می شدم....می گن اتفاقات زندگی رو می سازه....سرنوشت آدم ها رو رقم می زنه۰

من نمی گم اتفاقات تاثیری در مسیر زندگی نداره ولی به نظر من تاثیر اون ها به این شکل نیست که اون افراد می گن...یه مثال ساده می زنم که شاید بتونم منظورم رو بهتر بیان کنم۰..

پرتوی نوری رو تصور کنید که به منشوری برخورد می کنه و اون منشور به نوری که برخورد می کنه شکل می ده. درسته که منشور نمی تونه تایین کنه چه نوری بهش برخورد کنه ولی اونه که به نوری که بهش برخورد می کنه شکل می ده... این مثال به هیچ وجه دقیق نیست ولی امیدوارم منظورم رو رسونده باشه۰

حالا اگه شما اتفاقاتی در زندگی تون اتفاق می افته...شمایید که تاثیر اون اتفاق رو در زندگی تون شکل می دید حتا بد یا خوب بودن، بستگی به احساس شما نسبت به اون داره...من خیلی ها رو دیدم با افتادن اتفاقی در زندگی شون از زندگی ناامید شدن ولی افتادن همون اتفاق در زندگی یک نفر دیگه باعث موفقیتش شده. حتا اگه احساس می کنید اتفاق خاصی توی زندگی شما نمی افته با این که احتمالن اشتباه می کنید...خوب خودتون بسازیدش۰

گاهی ما خودمون رو محدود می کنیم و بعد از محدودیت می نالیم...اگه محدود فکر نکنیم خیلی از محدودیت ها برداشته می شه...درسته که محدودیت های خارجی وجود دارن ولی ما باید اول مشکل محدودیت فکریم مون رو حل کنیم، بعد بریم سراغ محدودیت های خارجی. تا وقتی آزاده نباشیم رسیدن به آزادی محاله...حالا این دو کلمه هر معنایی که می خوان بدن، بدن.

کسی که آزاد فکر می کنه توی زندان هم که باشه آزاد تر از کسی خواهد بود که در دنیای ظاهرن آزاد بدون فکر آزاد زندگی می کنه۰

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 23:45 توسط آرش.م |